تبليغاتX
خودنویس
سلام بر تک تک دوستان عزیزم

می خواستم یه عذر خواهی بزرگ کنم از تک تک شما بکنم. این درس و دانشگاه اصلاْ به آدم وقت نمی ده که کاری بکنه. ماشالا استاد های ما هم همه اش درس می دن. یعنی از همون اولین جلسه شروع کردن به درس دادن. دیگه بقیه اش رو خودتون بگیرید.

یه عذرخواهی هم از Leo باید بکنم. از بابت اون بازی که منو دعوت کرده بود من هم به خاطر درس هنوز نتونستم کاری بکنم. 

همین. 

خیلی زود هم داستان رو می نویسم. هم اون بازی رو.

خوب و خوش و سلامت باشید.

+ نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت توسط خودنویس |

یه سوال دارم که بدجوری ذهنمو اذیت می کنه:


«چطوری می شه تا ابد زندگی کرد؟»


که چی بشه؟ که بتونم عشق بورزم؛ که بتونم محبت کنم؛ که بتونم به آدما کمک کنم.


به نظرم اونی که راه فرار از مرگ رو پیدا می کنه، راه فرار از زندگی رو هم پیدا خواهد کرد.


نظرتون در موردش برام مهمه.

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت توسط خودنویس |

«همین اول به همه دوستان می گم که اگر از خشونت و این جور چیزا می ترسید یا حالت تهوع بهتون دست می ده، اصلاً این داستان رو نخونید. »


روز حادثه

«جیمز هارپر» کنار خیابان منتظر راننده اش بود. روز نسبتاً خسته کننده ای داشت. به ساعتش نگاهی انداخت.

چهار و بیست دقیقه بعد از ظهر.

درباره برنامه کاری امروزش فکر می کرد که ناگهان صدای شلیک اسلحه ای افکارش را بر هم زد.

چند لحظه ای به دنبال منشأ صدا بود که سوزش شدیدی در سینه خود احساس کرد. سینه اش را نگاه کرد...

گلوله کالیبر 45 قلبش را دریده بود.

نیروی خود را از دست داد... به زمین افتاد.

جیمز هارپر، رییس یکی از بزرگترین بانکهای شهر، کشته شده بود.


***

یک روز پیش از حادثه

«پائولو» با دقت بیرون مغازه را نگاه کرد. به مرد گفت: «بده ببینمش»

مرد جعبه ای روی میز گذاشت و گفت: «یه کیمبر 1911، کالیبر 45، تمام اتوماتیک. در عرض چند ثانیه کار طرف رو تموم می کنه. مواظب باش.»

پائولو مضطرب بود. با صدای لرزان گفت: «گلوله هم داری؟»

مرد گفت: «آره؛ چند بسته می خوای؟ هر بسته 24 تا داره...»

پائولو کمی مردد بود: «یه بسته کافیه»

مرد جعبه کوچکی به پائولو داد و گفت: «حواست باشه به جاهای حساس بدن نزنی... چون گیر می افتی»

پائولو عرق را از پیشانی خود پاک کرد و گفت: «ازت ممنونم... من تا چند روز دیگه پولش رو بهت می دم.»

مرد لبخندی زد. بلند شد و بدون آنکه چیزی بگوید از مغازه خارج شد.

پائولو سه گلوله در خشاب اسلحه گذاشت.


***

سه روز پیش از حادثه - ساعت 1 بعد از ظهر

جیمز هارپر مستقیم به چشمان «دیوید واترمن» نگاه می کرد.

-«دیوید، این چهارمین باره که تو از مشتری ها تقاضای رشوه های کلان کردی و این دفعه از یکی از بهترین مشتری ها؛ و من امروز صبح فهمیدم که تو به خاطر این کارت، حتی مشتری هایی غیر از مشتری های بانک داری.»

واترمن ساکت نشسته بود و لبخند مرموزی بر لب داشت.

هارپر گفت: «تو معاون من هستی دیوید؛ و این کار تو هم برای بانک و هم برای من خطرناکه. و من دیگه نمی تونم این رو تحمل کنم. یک راه داری. اینکه خودت، بری به اداره پلیس، به اونها اعتراف کنی، همه پولها رو هم برگردونی. و در این صورت من از تو بصورت کامل حمایت خواهم کرد و اجازه نمی دم به زندان بیفتی و تو به کارت بر می گردی... یک هفته بهت فرصت می دم، تا این کارو بکنی. یا اینکه خود من می رم و همه چیز رو می گم. و خودت خوب می دونی که در این صورت چه مجازاتی در پیش خواهی داشت. خودت انتخاب کن...»

ترس وجود واترمن را فرا گرفت.


***

سه روز پیش از حادثه - ساعت 8 صبح

- جیمز هارپر هستم. چه کمکی می تونم بکنم؟

- آقای هارپر، معذرت می خوام که بدون اطلاع تماس گرفتم.

- آه توئی پائولو! ایرادی نداره. چی کار داشتی؟

- آقای هارپر یادتون میاد چند روز پیش بهتون در مورد معامله بزرگم گفتم؟ راستش من به دلیل بالا رفتن قیمت ها، نتونستم همه پول رو پرداخت کنم. شما می تونید کمی پول به من قرض بدید؟

- البته پائولو... ولی من فقط می تونم از دارایی های خودم بهت بدم. و اون طوری که تو گفته بودی، این معامله خیلی بزرگه و فکر نمی کنم که پول من هم کافی باشه.

- نه آقای هارپر، منظور من پولهای بانک بود.

- متاسفم پائولو... ولی این پولها برای من نیست...

- می دونم. ولی به من اطلاع دادند که معاون شما، آقای واترمن، می تونه کمکم کنه. ولی من چون شما رو خیلی بیشتر می شناختم و می دونستم که شما هم به من اعتماد دارید، با شما تماس گرفتم.

- متاسفم پائولو. ولی من مثل دیوید نیستم؛ و به اون هم دیگه اجازه چنین کاری نخواهم داد.


***

چهار روز پیش از حادثه

-«آقای واترمن، معذرت می خوام، یه خانمی با آقای رییس کار دارند. من به ایشون گفتم که رییس نیستند. ایشون می خوان با معاون صحبت کنند. چی کار کنم؟»

واترمن گفت: «مشکلی نداره. بذار بیان داخل»

.

.

.

واترمن به زن گفت: «شما می خواید توی یه روز پانصد و هفتاد هزار دلار از بانک خارج کنید. یعنی تقریباً کل مبلغ حسابتون. در حالی که در قرارداد شما قید شده، که سقف برداشت ماهیانه شما، فقط یکصد هزار دلاره. و این کار غیر ممکنه»

زن با عصبانیت بلند شد و بدون آنکه چیزی بگوید، به سمت در رفت.

واترمن گفت: «خب ولی یه راه استثنا وجود داره»

زن ایستاد و با کنجکاوی برگشت.

واترمن گفت: «شما می تونید سه درصد از اون مبلغ رو به عنوان دستمزد این کار، به من بدید.»


***

پنج روز پیش از حادثه

پائولو گفت: «این گردنبند مروارید، تازه اومده خانم. همین امروز به دستم رسید. یه سری جواهرات جدید برام اومده آقا... این هم که می بینید یکی از اونهاست.»

هارپر گفت: «ماری این واقعاً قشنگه. پائولو، فکر نمی کنی که یه ذره اشتباه کردی؟ قیمت ها داره بالا می ره...»

پائولو لبخندی زد و گفت: «من مشتری های خاصی مثل شما رو دارم»

کسی از پشت سر گفت: «آقای هارپر، خانم هارپر، شما اینجا چی کار می کنید؟»

جیمز و ماری برگشتند. «هری هایمن» بود. با هم دست دادند.

ماری گفت: «من اومده بودم برای مراسم، برای خودم یه گردنبند بخرم. تو اینجا چی کار می کنی؟»

هری لبخندی زد و گفت: «من راستش اومده بودم کادوی لیزا رو که سفارش داده بودم بگیرم. سفارش من آماده است پائولو؟»

پائولو گفت: «بله آقای هایمن.» آنگاه جعبه ای جلوی هری گذاشت. هری بدون آنکه جعبه را باز کند، آن را برداشت. با آقا و خانم هارپر دست داد و گفت: «ازت ممنونم پائولو. معذرت می خوام. من یه ذره عجله دارم. باید به کارای دیگه هم برسم.»

آنگاه به سرعت از مغازه خارج شد.


***

یک هفته پیش از حادثه

جیمز گفت: «بشین دخترم... راستش من و مادرت خیلی خوشحالیم که تو داری با هری ازدواج می کنی و این مایه افتخار ماست که دخترمون همسر یکی از بهترین پلیس های این شهر داره می شه. و به همین دلیل، ما تصمیم گرفتیم، که نیمی از تمامی دارایی خودمون رو به عنوان هدیه ازدواج به شما بدیم. ماری...»

ماری پاکتی روی میز گذاشت و گفت: «لیزا، تو با این کاغذها، می تونی با نیمی از دارایی های ما که الان دیگه برای توئه، هر کاری بکنی.»

لیزا لبخندی زد و گفت: «من واقعاً گیج شدم پدر...»

پدر با شیطنت گفت: «خب البته نیمی از دارایی هاست، و نیمه دیگه اش هم بعد از مرگ من برای تو می شه... ولی من حالا حالا ها قصد رفتن ندارم»

پدر چشمکی زد. همه خندیدند.


***

***

چند ساعت پس از حادثه

هری هایمن و «کمیسر هکتور» مقابل هم نشسته بودند و در حال تصمیم گیری برای پرونده قتل هارپر بودند.

کمیسر گفت: «هری من اصلاً تمایل ندارم که تو مسئولیت این پرونده رو بر عهده بگیری. تو از نزدیکان آقای هارپر بودی و همین مورد، ممکنه باعث اشتباه در نتیجه تحقیقات بشه. و من می خوام خودم مسئولیت این پرونده رو داشته باشم.»

هری گفت: «بله جناب کمیسر. شما درست می گید. ولی من می تونم از شما بپرسم که به چه افرادی مضنون هستید؟»

کمیسر گفت: «البته. من فقط به دو نفر مضنون هستم. دیوید واترمن، معاون آقای هارپر، و پائولو ماریانی، دوست قدیمی و جواهرفروش آقای هارپر. طی تحقیقات من که تا به حال انحام دادم، متوجه شدم این فرد، یه اسلحه کالیبر 45 داره. که همین می تونه خیلی چیزها رو ثابت کنه.»

هری گفت: «بله قربان»

کمیسر گفت: «هری برای تو ماموریتی دارم. من از تو می خوام که از همین لحظه، توسط افرادت، این دو نفر رو کاملاً تحت نظر بگیری و تمام اعمال اونها رو به من گزارش بدی.»

هری گفت: «بله قربان»

***

سه روز پس از حادثه

شب بود و پائولو ماریانی در حال بازگشت به خانه.

از لحظه ای که از مغازه خود خارج شده بود، احساس می کرد کسی تعقیبش می کند... و حالا صدای پا، نزدیک و نزدیک تر می شد.

احساس کرد ضربه شدیدی به گردنش وارد شد. ناگهان بدنش تمام حس خودش را از دست داد و به زمین خورد. هیچ کاری نمی توانست انجام دهد. ساطوری که در نخاعش فرو رفته بود، تمام عکس العمل های بدنش را متوقف کرده بود.

تنها چیزی که حس می کرد، مرگ تدریجی بود.

خونی که از بدنش بیرون می زد، تمام زمین را فرا گرفته بود، و او را ضعیف کرده بود.

به زحمت چشمان خود را باز نگه داشت تا چهره قاتلش را ببیند.

همیشه حس می کرد او را در گذشته دیده است.

حالا به یاد آورده بود. همکلاسی دوران دبیرستانش را...


***

چهار روز پس از حادثه - ساعت 10 قبل از ظهر

دیوید واترمن سراسیمه وارد اتاق کارش شد. پاکت نامه ای را که منشی اش به او داده بود باز کرد. نامه را از داخل آن در آورد و شروع به خواندن کرد:

«احتمالاً به دلیل اتفاقات اخیر، کمی ترسیده باشی. و فکر کرده باشی که شاید برای تو هم اتفاق بیفته. من این نامه رو نوشتم تا شکت رو تبدیل به یقین کنم. من برگشتم دیوید. برای گرفتن انتقام اون سالها. و باید بهت بگم که من همین چند ساعت پیش، انتقامم رو از پائولو هم گرفتم. منتظر من باش. در ضمن اگر می خوای چند روز بیشتر زندگی کنی، پیش پلیس نرو.

                                                                                 هنری میلر»

نامه را چندین بار خواند. اصلاً باورش نمی شد... هنری برگشته بود...

نامه را برداشت و به اداره پلیس رفت.


***

چهار روز پس از حادثه - ساعت 11 قبل از ظهر

دیوید واترمن نگران و مضطرب روبروی هری هایمن نشسته بود و به سوالات او پاسخ می داد.

هایمن پرسید: «حالا شما فکر می کنید که این دوست قدیمی تون، اومده اینجا تا انتقام خودش رو از شما بگیره. می خوام بیشتر بدونم. اون به چه دلیلی می خواد از شما انتقام بگیره؟»

دیوید که از یادآوری خاطرات گذشته خودش آزرده شده بود گفت: «من، جیمز و پائولو، توی یه دبیرستان درس می خوندیم. و همه با هم همکلاس بودیم. هنری هم توی کلاس ما درس می خوند. ما همیشه با هنری دشمنی داشتیم. چون فقط و فقط از قیافه اون خوشمون نمی اومد. همیشه هم اون رو اذیت می کردیم. یه روز بعد از تعطیلی مدرسه، ما اون رو به یه خیابون خلوت بردیم و کتکش زدیم. به قصد کشت. انقدر زدیمش که اون حتی نتونست تکون بخوره از جاش. اونو همون جا رها کردیم. از فردای اون روز، دیگه هنری رو ندیدم. می گفتند که مرده.»

هایمن گفت: «داستان عجیبی بود. برای اینکه یه ذره آروم بشید، قهوه میل دارید؟»

دیوید گفت: «البته، با شکر لطفاً»

هایمن یک فنجان قهوه، به همراه یک شکردان جلوی او گذاشت.

دیوید در قهوه خود شکر ریخت و شروع به هم زدن آن کرد.

در همین حین هایمن گفت: «خوب، بذارید من هم یه داستان برای شما تعریف کنم. من توی یه دبیرستان درس می خوندم. توی یکی از کلاسهاش. که سه نفر از هم کلاسی ها، بدون هیچ دلیلی از من متنفر بودند و همیشه من رو اذیت می کردند. یه روز، این سه نفر، من رو به قصد کشت زدند. زدند تا من بمیرم. و منو همون جا رها کردند. من به زور خودم رو به خونه رسوندم و معالجه ام کردند. ولی دیگه هیج وقت مدرسه نرفتم. من از اون شهر رفتم. تا اینکه حدود شش ماه پیش به این شهر اومدم. و شروع کردم به اجرای نقشه هام.»

دیوید بهت زده نگاهش می کرد و گفت: «هنری؟!!»

هنری، اسلحه کالیبر 45 را از کشوی میزش در آورد و گفت: «آره. من هنری ام. هنری میلر. و هری هایمن اسم خوبی بود برای تغییر هویت. ولی شما منو نشناختید. مهم نیست. مهم اینه که من انتقامم رو گرفتم. از جیمز، از پائولو و حالا هم از تو. هر سه شما، مثل همون قدیما، احمق بودید. جیمز احمق بود، چون به من اجازه ازدواج با دخترش رو داد و با این کار منو به خودش نزدیک تر کرد. پائولو احمق بود، چون من اسلحه اش رو ازش خواستم و اون هم خیلی راحت به من داد. و تو هم احمقی، چون به چیزی که توی نامه گفتم عمل نکردی. تو اومدی پیش پلیس. پیش خود من. و حالا دیگه هیچ شانسی برای زندگی نداری.»

ناگهان در با صدای شدیدی باز شد. کمیسر هکتور به همراه چند افسر پلیس، در حالی که اسلحه خود را به سمت هنری نشانه گرفته بودند، وارد اتاق شدند. کمیسر گفت: «کافیه دیگه. دیگه نمی تونی کارت رو تموم کنی. از اولش هم که تو وارد اداره پلیس شدی، خیلی مشکوک بودی میلر... پلیسی مثل تو که همیشه صادقانه کار بکنه و رشوه نگیره و به هیچ چیزی اعتراض نکنه، یه ذره مشکوکه. و حالا فهمیدم... آقای واترمن، دیگه هیچ خطری شما رو تهدید نمی کنه.»

هنری، کاملاً بی احساس بر روی صندلی خود نشسته بود.

خیال واترمن آسوده شده بود. بازی خیلی آرام به پایان رسیده بود. فنجان قهوه اش را برداشت و همه را یکجا سر کشید. چند ثانیه ای نگذشته بود که احساس خفگی به او دست داد. هرچه نفس می کشید، هیچ تاثیری نداشت.  پتاسیم سیانید مخلوط شده با شکر، به سرعت وارد خون او شده بود و گیرنده های اکسبژن را از کار انداخته بود. دیوید واترمن در حال دست و پا زدن برای رهایی از خفگی، جان داد.

هنری میلر با خونسردی لبخندی زد و به هکنور گفت: «حالا دیگه واقعاً هیچ خطری اون رو تهدید نمی کنه. من کارم رو تموم کردم.»

هکتور گفت: «تو یه عوضی روانی هستی میلر. دستگیرش کنید.»

میلر اسلحه کالیبر 45 را بر روی پیشانی خودش قرار داد. به محض آنکه ماشه را فشار داد، گلوله جمجمه او را سوراخ کرد و دیوار پشت سرش را خون فرا گرفت.

هنری میلر نیز کشته شده بود. لبخندش، هنوز بر روی لبش مانده بود. انتقامش را گرفته بود.


پی نوشت: چند نفر از دوستان به یکی از گاف های داستان اشاره کردند. همین جا ازشون تشکر می کنم و اگر دوستان دیگه هم گافی می بینند، حتماً اطلاع بدند. گافی که اون ها اشاره کردند، به این مورد اشاره می کرد:
«هنرِی یا همون هری، چطور می تونه با دختر همکلاسی خودش ازدواج کنه!!! شرایط سنی شون خیلی عجیب غریب در میاد.»
من هم همین جا می گم که اشتباه کردم.
+ نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت توسط خودنویس |

 این روزها، دلم هوای تو را کرده... تند و تند به یادت می افتم... تند و تند از بغض پر و خالی می شوم...

دوست دارم دستان قشنگ تو را در دستانم بگیرم... دوست دارم گرمای دستانت را با تمام وجودم حس کنم...

دوست دارم بنشینم و فقط به صورت تو نگاه کنم و آن خنده های قشنگ و شیطنت آمیز تو را ببینم...

دوست دارم سرت را بر شانه من بگذاری... برایم حرف بزنی... دلم برای صدای قشنگت تنگ شده...

دلم می خواهد فقط بنشینم و موهای تو را بو بکشم... آن بوی لطیف که هیچ کجای دنیا وجود ندارد...

دلم می خواهد از من بخواهی برایت بمیرم...دلم می خواهد خواسته هایت را به من بگویی... می خواهم برایت بهشت بسازم... می خواهم برای تو باشم... و برایت همه کار بکنم... ولی افسوس که تو هیچ به من نمی گویی...

دلم می خواهد در گوش من نجوا کنی... حرف بزنی... از آن حرفهایی که هیچ کجای دنیا پیدا نمی توان کرد. از آن حرفهای ممنوعه که فقط و فقط بین من و تو می ماند...

دلم می خواهد من را با آن کلمات محبت آمیزت خطاب کنی... از همان هایی که فقط به من می گویی...

ولی حیف که از تو دورم... حیف که در ذهنم از همان ابتدا فقط یک جای خالی برای تو شکل گرفته و من از تو هیچ تصوری ندارم که با آن، این جای خالی را پر کنم. حیف که تو احساسات ساده و روان من را نمی فهمی...

ای کاش یک روز این رابطه دورادور به پایان برسد و از نزدیک ببینمت... و آن روز بهترین روز زندگی من خواهد بود...
+ نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت توسط خودنویس |

مرد بعضی وقتا با خودش می گفت: «بعد از این همه سال زندگی، هنوز نمی تونم بهت بفهمونم که چقدر دوستت دارم.»


زن بعضی وقتا با خودش می گفت: «خیلی دوستت دارم. خیلی زیاد. حیف که نمی فهمی.»


(برای بزرگ شدن روی عکس کلیک کنید.)

+ نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت توسط خودنویس |

سلام بر تمامی دوستان عزیز.

راستش تصمیم گرفتم یه ذره توی روند وبلاگ نویسی خودم تغییر ایجاد کنم. پس قضیه رو به طور کلی براتون شرح می دم.

من خودم اصلاً دوست ندارم وبلاگی داشته باشم که مثلاً هر دو هفته به زور یه بار توش یه چیزی بنویسم؛ اون هم یه چیز نه چندان جالب.

تازه بعضی وقتها انقدر به خودم فشار میارم که یه چیزی بنویسم، ولی وقتی که می نویسم، می بینم اونی نیست که من دلم می خواست.

تصمیم گرفتم از این به بعد فقط داستان ننویسم؛ بلکه می خوام علاوه بر داستان، طراحی های خودم رو هم اینجا بذارم. چون که اینجوری من می تونم از نظرای شما دوستانم در مورد طراحی های خودم هم مطلع بشم و ایراداتشون رو برطرف کنم.

پس از این به بعد هم داستان، هم طراحی و گرافیک.

برای امروز یه طرحی رو در نظر گرفتم که حدوداً یه ماه پیش انجامش دادم؛ ولی فقط چند نفر از دوستام دیدند و نظر دادند.

اینجا می ذارمش، تا شما هم ببینید و نظرتون رو در موردش بگید. همین.

در ضمن اگر از این تصمیم من خوشتون نیومد، بگید تا بی خیالش بشم.



خودتون می دونید دیگه، برای بزرگ شدن باید روی عکس کلیک کنید (!)

+ نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت توسط خودنویس |

اتفاقاتی که امشب افتاده بود، حسابی اعصابش رو به هم ریخته بود. اتفاقات عجیب و غریبی که تا به حال تو زندگیش نیفتاده بودند.

انقدر حالش بد بود که حتی دوست نداشت بره توی تختخواب بخوابه؛ رفت و یه پتو برداشت و روی مبل دراز کشید. ساعت مچیش رو تنظیم کرد تا صبح زود بیدار بشه.

خیلی سخت خوابش برد.

صبح که بیدار شد، بی سر و صدا، صبحانه رو آماده کرد تا بلکه اینجوری بتونه از دلش در بیاره.

رفت بیدارش کنه. در اتاق رو آروم زد؛ باز کرد و رفت تو.

با تعجب زیاد، تخت خالی رو نگاه کرد. چیزی که ازش می ترسید اتفاق افتاده بود. بغض شدیدی تو گلوش بوجود اومد. روی میز کنار تخت یه کاغذ دید که با خط ریز و قشنگش روش یه چیزایی نوشته بود.

ترس تمام وجودش رو گرفته بود.

کاغذ رو برداشت و شروع به خوندن کرد.

«حدس می زنم که الان صبح زوده و تو بیدار شدی و برای اینکه از دل من در بیاری، صبحونه رو آماده کردی و بعدش اومدی تا بیدارم کنی؛ ولی دیدی من نیستم...»

بغض گلوی مرد رو فشار می داد.

«... احتمالاً شوکه شدی. چون تا به حال چنین چیزی توی زندگی ما دوتا اتفاق نیفتاده بود. می دونم برای تو هم دیشب، یکی از بدترین شبهای عمرت بود. منم همینطور. من بهت اعتماد کرده بودم و تو هم به من. ولی اتفاقات دیشب، تمام معادلات ما دوتا رو به هم زد. افتضاح بود...»

قطره اشک روی گونه اش رو پاک کرد و بقیه نامه رو خوند.

«... به هر حال من قبل از اینکه تو بیدار بشی رفتم. این رو هم فقط برای این نوشتم که نگرانم نشی. امیدوارم بدون من بهت سخت نگذره...»

چیزایی رو که می خوند، اصلاً باور نمی کرد.

«... می رم تا هر دوتامون یه ذره راحت باشیم. چند ساعت فکر کنیم. تا ببینیم این مشکل رو چی کار باید بکنیم. فکرام رو که کردم، به نتیجه که رسیدم، بر میگردم تا با هم مشورت کنیم. همین.»

دنیا جلوی چشمش تیره و تار شده بود.

پشت کاغذ رو نگاه کرد.

یه خط دیگه نوشته بود.

«در ضمن یه چیزی رو همیشه یادت باشه. من هیچ وقت ترکت نمی کنم. دوستت دارم. خیلی زود بر می گردم.»

خط آخر رو چند بار خوند، لبخندی زد و کاغذ رو مچاله کرد و انداخت داخل سطل آشغال.


پی نوشت یکم: من خیلی تنوع طلبم. بنرم رو دوباره عوض کردم. لطف کنید و نظرتون رو در مورد بنر جدیدم بگید. همینی که بالای وبلاگمه.

پی نوشت دوم: دوستان عزیز و گرامی خودم، هر کسی مایل بود من حاضرم براش بنر طراحی کنم.فقط کافیه یه اشاره کوچوله بهم کنید. من در خدمتم. مفت و مجانی. شما دوستای منید دیگه... کاریش هم نمی شه کرد. [چشمک]

+ نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت توسط خودنویس |

از اسم این پستم، فقط یه چیز به ذهن آدم خطور می کنه:

«باران» رو از توی زندگیم حذف کردم. به همین سادگی؛

حدوداً پنج سال می شد که با عشق «باران» زندگی کردم؛ هر جا که می رفتم، هر کاری که می کردم، هر قدمی که بر می داشتم، به یادش بودم. خیلی درخواست ها داشتم ازش، که هیچ کدوم به سرانجام نرسیدند. نمی دونم چرا؛ شاید که من صبر و حوصله نداشتم، شاید که من درست عمل نمی کردم، شاید...

مهم نیست که چرا من به هیچ کدوم از خواسته هام در مورد «باران» نرسیدم. برام اصلاً مهم نیست. «باران» توی این پنج سال شده بود همه چیز من. هیچ وقت انکار نمی کنم که «باران» توی زندگی من خوبی نداشته؛ حتماً داشته. ولی یه چیز بد رو هم همراه خودش داشت؛ غم و افسردگی. دو تا چیز که من همیشه ازشون متنفرم.

کسایی که منو از نزدیک دیدند، می دونند که همیشه در حال لبخند زدنم. حالا چه توی غم ها، چه توی شادی ها. چه تصنعی چه واقعی. ولی همیشه می خندم.

ولی این غم و افسردگی که «باران» با خودش برای من آورده بود، بعضی وقتها واقعاً منو آزار می داد. به من اجازه شاد بودن رو نمی داد. به من اجازه لذت بردن رو نمی داد. و این چیز خیلی بدی بود که «باران» با خودش آورده بود.

خیلی وقتها بود که مثلاً داشتم به یه چیزی می خندیدم، ولی یه دفعه، فکر «باران» که به ذهنم میومد، غم تمام وجود منو فرا می گرفت.

دیگه نمی خوام غم داشته باشم. دیگه نمی خوام، خودم، با دستهای خودم، خودمو افسرده کنم. اصلاً از این خوشم نمیاد. دیگه دوست ندارم وقتی که به «باران» فکر می کنم، غم تمام وجودمو فرا بگیره. می خوام شاد باشم. بخندم و فقط و فقط تا جایی که می تونم غم رو از خودم دور کنم. می خوام وقتی که قهقهه می زنم، از ته دل باشه.

نمی گم که ازش متنفر شدم. نه. دوستش دارم. ولی دیگه نمی خوام وارد زندگی خودم بکنمش. می خوام مثل افراد دیگه دوستش داشته باشم. یه دوستی خیلی خیلی معمولی و ساده. نه اینکه تمام زندگیمو، تمام سرنوشتمو، تمام شادی هامو فداش کنم. نه اینکه تمام فکرم بشه «باران». من زندگی خودمو می خوام. بدون هیچ وابستگی.

همین.

دوست دارم فقط بهش بگم:

«باران کوثری عزیز، ازت تشکر می کنم. امیدوارم خوب زندگی کنی و از زندگی نهایت لذت رو ببری. خداحافط.»



پی نوشت یکم: دوستان تازه وارد، برای اطلاعات بیشتر می تونند به «باران به روایت من» مراجعه کنند. (!)


پی نوشت دوم: فضای وبلاگ ها دچار یه جور خفقان و گرفتگی شده. تو رو خدا یه چیزی بنویسید و این فضا رو فعال تر کنید. هر چند چرت و پرت(!)، ولی بنویسید.
+ نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت توسط خودنویس |

نمی دونم به خاطر دعای پیرزن بود که من الان توی این وضعیت هستم، یا واقعاً دلیل دیگه ای داشت. از چند روز پیش که اینجوری شدم، تند و تند با خودم فکر می کنم که پیرزن چی گفت؛ هنوز هم آخرین کلماتش برای من مشخص نشده.

بذارید کل ماجرا رو از اول تعریف کنم تا متوجه اصل قضیه بشید:

چند روز پیش، به قصد یه سفر، سوار یه اتوبوس مسافربری شدم.

نشسته بودم روی صندلی خودم؛ کم کم همه مسافر ها سوار شدند. اتوبوس آماده حرکت بود که یه دفعه دیدم یه پیرزن وارد اتوبوس شد. گدا بود. من هم طبق عادت همیشگی، بهش هیچ توجهی نکردم. سرمو انداختم پایین.

متوجه شدم که چند نفر بهش کمک کردند. چون هی تو اتوبوس این ور و اون ور می رفت و تشکر می کرد.

چند نفر بهش کمک کردند؛ در حالی که داشت از اتوبوس بیرون می رفت، گفت: «ایشالا سالم ...»

دیگه بقیه حرفشو نشنیدم. اتوبوس راه افتاده بود.

خیلی خوابم می اومد. خوابیدم.

توی خواب بودم که یه دفعه یه صدای عجیب و وحشتناک شنیدم. انگار که دوتا جسم آهنی خیلی بزرگ به هم خوردند و متلاشی شدند. بعدش دیگه هیچی نفهمیدم.

تا اینکه یه دفعه متوجه شدم که توی بیمارستان هستم. توی کما.

سه روزه که توی کما به سر می برم؛ دکترا جوابم کردند. هیچ امیدی به زنده موندنم نیست.

بعد از یه سری پرس و جو فهمیدم که همه مسافرای اون اتوبوس یا کشته شدند، یا مثل من توی کما هستند.

ولی یه چیزی رو نفهمیدم؛ این که آخرین جمله پیرزن چی بود.



پی نوشتی برای آ.پ. عزیز: آ.پ. عزیز من، ازت واقعاً به خاطر محبت هایی که در حق من کردی ممنونم. امیدوارم یه روزی جبران کنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت توسط خودنویس |

با سلام خدمت تمامی دوستان عزیز و گرانمایه خودم.

همین الان به من اطلاع دادند که بابابزرگ خیلی خیلی دوست داشتنی ام از این دنیا رفته.

می خوام از تمامی دوستان معذرت بخوام و بگم که از همین الان به مدت یه هفته، من نمی تونم دسترسی آنچنانی به اینترنت داشته باشم؛ و در نتیجه اش، نمی تونم به شما هم سر بزنم.

از همین جا عذرخواهی من رو بپذیرید.

+ نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت توسط خودنویس |