تبليغاتX
خودنویس

پیرمرد از پنجره یه نگاهی به خیابون انداخت. دید که یه دونه برگ نارنجی از یکی از شاخه های درخت روبروی پنجره اش، جدا شد و در حالی که تو هوا تاب می خورد، یواش یواش اومد و نشست گوشه پیاده رو.

نگاهش رو از برگ برداشت و به خط کشی عابر نگاه کرد. بچه های مدرسه ای تازه تعطیل شده بودند و دست در دست پدر مادراشون داشتند از خط رد می شدند. این صحنه رو که دید، حس کرد خیلی تنهاست. بلند شد و رفت نشست پیش تلفن.

تلفن رو برداشت و شماره تنها دخترش رو گرفت؛ بعد از دو تا بوق، صدای دخترش از پشت خط اومد:

«سلام. شما با منزل ما تماس گرفتید. در حال حاضر نمی تونم به تماستون جواب بدم. لطفاً پیغام خودتون رو بذارید تا در اسرع وقت باهاتون تماس بگیرم.» بیب.

پیرمرد گوشی رو گذاشت سر جاش. قطره اشکی از گوشه چشمش بیرون اومد و روی لپّش لغزید و پایین رفت.

بلند شد و رفت تو آشپزخونه تا برای خودش چایی بریزه. دید توی قابلمه برنج، از دیشب، یه مقدار برنج مونده. هر چی برنج مونده بود رو ریخت تو یه کیسه فریزر و از خونه بیرون رفت. توی راه پله که داشت می رفت پایین، با خودش فکر کرد که کاشکی امروز براش یه همدم پیدا بشه.

رفت توی حیاط. صندلی کنار حیاط رو آورد و گذاشت کنار باغچه. نشست رو صندلی و دستش رو کرد تو کیسه. یه مشت برنج برداشت و پاشید توی باغچه. چند دقیقه منتظر موند.

دید یه کبوتر سفید پر زد و اومد نشست تو باغچه. سرش رو خم کرد و پیرمرد رو ورانداز کرد. بعد از چند لحظه شروع کرد به نوک زدن به برنج ها.

اشکهای پیرمرد از خوشحالی سرازیر شد.



پی نوشت: این پست رو فقط به خاطر بابابزرگم نوشتم؛ که عاشقش بودم. ولی پنج سال پیش تو همین روز منو تنها گذاشت و رفت به اون دنیا.
 
+ نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت توسط خودنویس |

مرد تو تاکسی اش نشسته بود و در حال رانندگی بود که یه زن با بچه ای در حال گریه، به راننده دست تکون می ده و می گه: «پارک ساعی».

راننده پاشو می ذاره رو ترمز و ماشین رو نگه می داره. زن در عقب رو باز می کنه و بچه اش [که قصد سوار شدن نداشت] رو سوار می کنه و بعد خودش می شینه.

بچه در حال گریه می گه: «من نمی آم خونه. من نمی خوام بیام.»

مامانش می گه: «بی خود می کنی نمی آی. بریم خونه یه حسابی ازت برسم!!!»

بچه [در حالی که مامانش رو می زنه] می گه: «خیلی بدی. هیچی برام نمی خری. من هیچی ندارم. دوستام همه چی دارند. بردیا یه هواپیما داره که کنترلیه. اشکان یه قطار داره که وقتی روشن می کنی، ازش دود در می آد. اونوقت من یه موتور می خوام که برام نمی خری.»

مادر عصبانیت دست بچه رو کنار می زنه و می گه: «نکن ببینم.مگه تو یه دونه از همون موتورا نداری؟! دوباره می خوای برات بخرم؟»

بچه می گه: «اونی که تو خونه دارم، رادیو نداره. ولی این رادیو داشت.»

مامانش می گه: «من نمی تونم بخرم. به بابات بگو بخره. آقا ما همین جا پیاده می شیم. چقدر می شه؟»

 

***

زن و مردی نگران، با دختر بچه ای که مرد بغلش کرده، به راننده دست تکون می دن و می گن: «بیمارستان 501».

راننده نگه می داره.

خیلی سریع سوار می شند؛ مرد جلو و زن عقب. مرد می گه: «آقا تو رو خدا یه ذره سریعتر. بچه داره از تشنج می میره.»

راننده یه نگاهی به صورت بچه می کنه؛ صورت بچه مثل گچ سفید و بی حسه و دهنش انگار با فشار خیلی زیاد بسته مونده.

پاشو رو گاز فشار می ده تا سریعتر با بیمارستان برسند.

بعد از چند دقیقه به بیمارستان می رسند.

مرد به سرعت از ماشین پیاده می شه و به سمت بیمارستان می ره.

زن، با عجله و نگرانی، توی کیفش دنبال پول خورد می گرده. بعد از چند لحظه، یه دو هزار تومنی در میاره و می ده به راننده و می گه: «خدا خیرت بده آقا. بقیه اش مال خودت.»

 

***

پسری نسبتاً چاق و جوون، در حالی که کاپشن و شال گردن پوشیده، به سمت تاکسی دست بلند می کنه و می گه: «سینما آفریقا»

راننده نگه می داره.

پسر بعد از نشستن، بلافاصله موبایلش رو در میاره و شروع می کنه به شماره گیری. بعد از چند لحظه، موبایل رو می گیره در گوشش و می گه: «سلام. خوبی؟ چه خبره؟ هنوز بلیط نفروختند؟»

بعد از چند لحظه گوش دادن به حرفهای کسی که اون طرف خط بود، می گه: «چقدر شلوغه مگه؟»

باز بعد از چند لحظه گوش دادن می گه: «من الان تو ماشینم. یه چند دقیقه دیگه می رسم. فعلاً خداحافظ.»

بعد از چندین دقیقه، می رسند به سینما آفریقا. جلوی سینما خیلی شلوغه. چندتا هم بنر آویزون کردند که روشون نوشته: «بیست و ششمین جشنواره بین المللی فیلم فجر»

راننده نگه می داره و پسر، 500 تومن می ده به راننده و پیاده می شه.

 

***

راننده در حال دور زدن توی میدون ولیعصر بود که یه دختر جوون، با آرایش خیلی غلیظ، بدو بدو به سمت ماشین میاد و می گه: «دربست»

راننده نگه می داره.

دختر خیلی سریع درو باز می کنه و می پره تو ماشین و می گه: «آقا تو رو خدا زود برو.»

راننده بلافاصله پاشو می ذاره رو گاز و بعدش می پرسه: «کجا می رید خانوم؟»

دختر که در حال پاک کردن آرایش غلیظشه می گه: «ونک. سر ملاصدرا.»

دختر بعد از چند دقیقه ور رفتن با آرایش صورتش، با اضطراب بر می گرده و پشت ماشین رو نگاه می کنه.

بعد از چند دقیقه، می رسند سر استاد مطهری و پشت چراغ قرمز می مونند.

یه دفعه دو تا زن چادری میان طرف تاکسی و درو باز می کنند؛ یکیشون می گه: «از ارشاد نمی تونی فرار کنی دختر جون. پاشو بیا پایین ببینم.»

دختر بدون هیچ حرفی پیاده می شه.
+ نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت توسط خودنویس |

بسی دشوار است نگارش داستانی زیبا
و بسی تـیره و  تاریک است نیرنگ آدمی

پی نوشت 1: هنوز هیچ ایده جالبی برای نوشتن داستان به ذهنم نرسیده.
پی نوشت 2: جمله دومم، ترجمه جمله معروف «So Dark the Con of Man» است.(برای اطلاع بیشتر از ماهیت این جمله یا کتاب «راز داوینچی» رو گیر بیارید و بخونید و یا فیلمش رو ببینید. البته من کتاب رو بیشتر توصیه می کنم.)
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت توسط خودنویس |

دیشب رقته بودم آرایشگاه که موهام رو بزنم. آرایشگاهی هم که من می رم، یه جا توی یه پس کوچه تاریک خلوته که خیلی ترسناکه.

خود آرایشگر هم یه قیافه عجیب و مرموزی داره. زیاد حرف نمی زنه. صورتش یه جوریه که وقتی می بینی، فکر می کنی که چندین سال، زیر سخت ترین شکنجه ها بوده. جلوی موهاش، یه طره موی سفید داره. ولی  کارش از لحاظ آرایشگری، خیلی درسته. یه زنگوله هم بالای درش وصل کرده که هر وقت کسی درو باز می کنه، «دنگ» صدا می ده.

 

***

دنـــــــــــــگ . . .

وارد آرایشگاه شدم. دیدم که آرایشگر داره با یه صندوقچه قدیمی که گوشه مغازه اش گذاشته، ور می ره؛ درش رو هی فشار می ده، ولی بسته نمی شه؛ هی فشار می ده، باز بسته نمی شه. یه لحظه دیدم یه دست خونی از داخل صندوقچه افتاده بیرون و لای درش مونده و نمی ذاره درش بسته شه.[هیچ کس متوجه دست خونی نبود]

بعد از سلام من آرایشگر آخرین زورش رو زد. ولی ظاهراً اون دست نمی ذاشت در صندوقچه بسته بشه.

آرایشگر بی خیال بستن در صندوقچه شد. بلند شد و صندلی رو برای نشستن مردی که قبل از من اونجا بود، آماده کرد.

صندلیش خیلی عجیب بود. یه صندلی قدیمی، با یه سری چرخ دنده بزرگ زیرش و یه پدال که نمی دونستم چی کار می کرد.

آرایشگر بعد از آماده کردن صندلی به مرد گفت: «بفرمایید بشینید.»

بعد از اینکه مرد نشست و آرایشگر پیشبند مرد رو دور گردنش بست، ازش پرسید: «چه مدلی بزنم؟»

مرد جواب داد: «بقلاشو کوتاه کن. بالاشو زیاد دست نزن. پشت گردنم رو فقط صاف کن. خط ریشم رو زیاد کوتاه نکن؛ می خوام بلند بمونه. ریشم رو هم از ته نتراش؛ می خوام ته ریش داشته باشم.»

آرایشگر دست به کار شد. اول یه شونه با یه قیچی برداشت و تند و تند شروع کرد به خالی کردن بقل های سر مرد. فرز ترین آرایشگری بود که به عمرم دیده بودم. تند و تند شونه رو می نداخت تو موهای مرد و سریع با قیچی می زدشون.

بعد از اینکه دور موهای مرد رو خالی کرد، ماشین ریش تراش رو برداشت و روشن کرد و ریشش رو زد. همون طور که مرد می خواست. با ته ریش.

بعد دسته تیغش رو برداشت. از این دسته تیغ های قدیمی با یه سری نقش و نگار که روش حک شده بود. یه تیغ نو رو از وسط نصف کرد و انداخت تو دسته.

شروع کرد به زدن پشت گردن و پشت گوشهای مرد. خیلی سریع، حرفه ای و فرز. همزمان که داشت می زد، یه آهنگی رو با خودش زمزمه می کرد. یه آهنگ خیلی آشنا. یه آهنگ غم انگیزی که یادم نمی اومد کجا شنیدم. فقط می دونستم که شعرش در باره «انتقام» بود.

در همون حال که داشت پشت گردن می زد، یه دفعه گفت: «منو شناختی؟»

مرد گفت: «با من بودی؟»

آرایشگر گفت: «آره، با تو بودم؛ منو بعد از این همه سال نشناختی؟»

مرد، بی تفاوت گفت: «نه؛ باید بشناسم؟»

آرایشگر گفت: «آره، باید بشناسی. ولی نمی تونی؛ چون توی این همه سال، انقدر زجر کشیدم که قیافه ام عوض شده. من همونی ام که سال ها پیش برام چندتا جرم الکی ساختی و منو متهم کردی و محکوم کردی و تبعید کردی و به زندان فرستادی تا زندگی و زن و بچه ام رو صاحب بشی.»

مرد با ترس و وحشت و لکنت گفت: «پس تو برگشتی؟»

آرایشگر یه دفعه تیغش رو گذاشت روی شاهرگ مرد و گفت: «آره. برگشم؛ و می خوام انتقامم رو بگیرم؛ انتقام مردی رو که به خاطر سادگی و حماقتش، همه چیزش رو ازش گرفتند. او مدم که حماقت و سادگی خودم رو جبران کنم.»

مرد از ترس زبونش بند اومده بود.

آرایشگر بلافاصله تیغش رو روی گلوی مرد فشار داد. تیغ خیلی نرم و سریع تو شاهرگ مرد فرو رفت و شاهرگش رو برید. خونِ داغ فواره زد بیرون و سر و صورت آرایشگر رو قرمز کرد.

یه دفعه دیدم آرایشگر پاشو گذاشت روی پدال صندلی؛ بلافاصله صندلی از پشت برگشت و پشتش روی کف زمین یه حفره تاریک باز شد و مرد گردن بریده، افتاد توش.

آرایشگر پاشو از روی پدال برداشت؛ حفره بسته شد و صندلی برگشت سر جاش.

 

***

دنـــــــــــــگ . . .

از خواب پریدم و دیدم مرد گردن بریده، صحیح و سالم، درِ آرایشگاه رو باز کرد و رفت بیرون و درو بست.

آرایشگر داشت صندلی رو آماده می کرد برای نشستن من.


پی نوشت: برای درک بهتر این داستان، توصیه می کنم فیلم «Sweeney Todd: The Demon Barber of Fleet Street» رو ببینید.

+ نوشته شده در جمعه 17 آبان1387ساعت توسط خودنویس |

خیلی زود با یه داستان تر و تمیز و جذاب بر می گردم.
فعلاً همون داستان های قبلیم رو چند بار بخونید و نقد بنویسید تا من با دست پر برگردم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت توسط خودنویس |

دو سال از انتشار کتابش می گذشت. توی این دو سال دست به قلم نبرده بود.

کتابش فوق العاده پر طرفدار شده بود. توی این دو سال کتاب به چاپ یازدهم رسیده بود. یکی از پرفروش ترین ها بود. طوری که قبل از چاپش هر روز خیلی ها زنگ می زدند دفتر انتشارات، تا از روند چاپ کتاب با خبر بشند.

ولی بعد از نوشتن اون کتاب دیگه هیچ چیزی ننوشته بود. نمی تونست بنویسه.

اون روزهای اول که کتابش چاپ شده بود، هر وقت که میل باکسش رو چک می کرد، کلی میل می دید که افراد، برای تبریکِ چاپِ کتابش زده بودند.

ولی این اواخر هر وقت که میل باکسش رو چک می کرد، هر روز کلی میل می دید که توی همه شون، از کتاب بعدیش پرسیده بودند. از اینکه «کِی چاپ می شه»، «کدوم انتشارات چاپش می کنه»، «چقدرش تا حالا تکمیل شده» و «اصلاً طرح و داستانش چیه».

ولی برای هیچ کدوم از این سوال ها، جوابی وجود نداشت.

بعد از تموم کردن اولین کتابش، دیگه دست به قلم نبرده بود. هیچ چیزی ننوشته بود. حتی یه صفحه.

در واقع ایده و طرحی برای نوشتن نداشت. روز و شب فکر می کرد برای پیدا کردن یه ایده بکر و دست نخورده، تا باهاش داستانی بنویسه بهتر از داستان قبلیش.

ولی دریغ از یک طرح.

هر جا که می رفت، چشم و گوشش می جنبید برای پیدا کردن یه طرح داستانی مناسب تا بتونه موفقیت کتاب اولش رو دوباره تکرار کنه.

ولی هیچ طرحی پیدا نمی کرد.

با خودش فکر می کرد که نویسنده بدون داشتن طرح نوشته، یه آدم معمولیه. تنها وقتی یه نویسنده به حساب می آد که طرح و ایده ای برای نوشتن داشته باشه.

+ نوشته شده در جمعه 10 آبان1387ساعت توسط خودنویس |

یادم می آد اون موقع ها که تو ابتدایی درس می خوندیم، اول سال تحصیلی، وقتی می خواستند مسئولین رو معرفی کنند، یه خانمی می اومد و خودش رو معرفی می کرد و می گفت: «من مربی بهداشت امسالتونم.» بعدش هم چندتا نکته اساسی بهداشتی می گفت؛ مثل «با لیوان خودتون آب بخورید»، «بعد از توالت رفتن، دستاتون رو با مایع دستشویی بشورید» و «همیشه دهانشویه هاتون رو با خودتون بیارید».

اما هیچ وقت ما به هیچ کدوم از حرفاش توجه نمی کردیم؛ تنها حرفش که گوش می کردیم این بود که دهانشویه هامون رو با خودمون می بردیم.

اون موقع ها، یه روز در هفته می گفتند که دهانشویه بیاریم و توی یه زنگ به خصوص، خانوم بهداشت می اومد و ما رو می برد حیاط و می گفت که باید با دهانشویه، دهنمون رو بشوریم.

خیلی زنگ با حالی بود. یه عده از بچه ها بودند که انقدر دست و پا چلفتی بودند که به جای اینکه اونو توی دهنشون بچرخونند، قورتش می دادند.

یه عده هم بودند [مثل خود من] که همیشه یواشکی یه ذره از دهانشویه رو زمین می ریختند؛ برای اینکه زود تمومش بکنند و یکی دیگه از خانوم بهداشت بگیرند؛ چون ظرفاشون رو جمع می کردند و باهاش کاردستی می ساختند.

تازه، آخر هر زنگ دهانشویی، خانوم بهداشت می اومد و می گفت: «بچه ها، یادتون نره که هرشب قبل از خواب، دهنتون رو با دهانشویه به اندازه بیست شماره می شورید.بیست شماره که تموم شد، از دهنتون می ریزید بیرون؛ ولی دهنتون رو با آب، دیگه نمی شورید.»

ولی هیچ وقت به این جمله آخری، عمل نمی کردیم؛ چون دهانشویه دهنمون رو می سوزوند و ما برای اینکه نسوزیم، دهنمون رو با آب می شستیم.

چند روز پیش رفته بودم دندون پزشکی. دکتر بعد از معاینه گفت: «بین دندونای چهار و پنچ بالا، سمت راست، یه ذره پوسیدگی هست. اونجارو پر می کنم، ولی بعد از اینکه پر کردم، باید هر شب با دهانشویه، دهنتو بشوری. بعدش هم نباید آب بکشی.»

این جمله آخر رو که گفت، به ذهنم رسید که اگه حرفای خانوم بهداشت رو گوش می کردم، الان اینجا نبودم.

 
+ نوشته شده در جمعه 10 آبان1387ساعت توسط خودنویس |

ساعت یه ربع به یازده بود.

شیرین تازه رسیده بود سر قرار.

دیشب پای تلفن به مینا گفته بود: «فردا سر ساعت یازده تو ایستگاه می بینمت.»

نشست توی ایستگاه و برای اینکه وقتش تلف نشه گوشیش رو در آورد و شروع کرد به بازی «سودوکو».

تقزیباً ده دقیقه بازی کرده بود که یه دفعه از جاش بلند شد و زنگ زد به مینا. بعد از چندتا بوق، مینا گوشیش رو جواب داد: «الو؛ ببین من دارم حاضر می شم.تا پنج دقیقه دیگه اونجام.»

شیرین گفت: «فقط دیر نکن تو رو خّدا.» بدون خداحافظی قطع کرد.

یادش رفته بود بلیط بخره. رفت دم گیشه بلیط فروشی و یه 50 تومنی از جیب مانتوش در آورد [عادت داشت پولاش رو توی جیب مانتوش بذاره] و داد به بلیط فروش و گفت: «دو تا بدید لطفاً.»

بلیط فروش با لهجه ترکی گفت: «نداریم بلیط.»

شیرین با خنده گفت: «پس اینا که اینجا گذاشتید چیه؟»

بلیط فروش جواب داد: «اینا بلیطه. ولی دو تایی نمی فروشیم. باید پنج تا بخری.»

شیرین گفت: «آخه من اصلاً لازمم نمی شه؛ چون هیچ وقت اتوبوس سوار نمی شم. الان هم فقط دو تا می خوام.»

بلیط فروش گفت: «دو تا نداریم؛ پنج تا داریم. می خوای بدم.»

شیرین بعد از اینکه یه 50 تومنی دیگه از جیبش پیدا کرد، گفت: «خیلی خوب. پنج تا بده.»

بلیط فروش بعد از گرفتن دوتا 50 تومنی، یکی از ورق های پنج تاییِ بلیط رو داد بهش.

شیرین گفت: «خیلی ممنون.» اومد کنار ایستگاه وایستاد و به ساعتش نگاه کرد: 11:05

با خودش گفت: «عجب آدم بد قولیه ها؛ هیچ وقت هم درست نمی شه. حالا خوبه ایستگاه بیخ گوششه.»

گوشیش رو در آورد و شماره مینا رو گرفت؛ بوق می خورد ولی جواب نمی داد.دوباره با خودش گفت: «بی شعور، از قصد جواب نمی ده ها. خیلی خوب، انقدر وای میستم تا بیای.»

بعد از چند دقیقه دیگه انتظار، دوباره به ساعتش نگاه کرد: 11:11

تصمیم گرفت بره دم خونشون. خونشون توی یه خیابون فرعی پشت ایستگاه بود و چهار پنج دقیقه با ایستگاه فاصله داشت. راه افتاد به سمت خونه مینا.

بعد از چند دقیقه رسید جلوی درشون. یه ذره اون ور تر از درشون، یه عده آدم جمع شده بودند دور یه ماشین. ولی چون وقت برای بررسی موضوع نداشت با عصبانیت زنگ در مینا اینا رو زد. مامانش از پشت آیفون جواب داد: «کیه؟»

شیرین گفت: «سلام خاله. منم، شیرین. می شه به مینا بگین یه ذره سریعتر باشه. خیلی دیر شده.»

مامان مینا جواب داد: «مینا همین چند دقیقه پیش راه افتاد اومد. مگه ندیدیش؟»

شیرین گفت: «نه، ندیدمش.»

مامانش گفت: «خوب حتماً رفته یه چیزی بخره.»

شیرین گفت: «دستت درد نکنه خاله. ببخشید مزاحم شما شدم. خداحافظ.»

مامان مینا گفت: «خواهش می کنم؛ خداحافظ.»

شیرین که حسابی عصبانی بود، گوشیش رو برداشت و شماره مینا رو گرفت.

 

***

 توی شلوغی جمعیت یه پیرمردی گفت: «ببینید موبایلش داره زنگ می زنه. یکی برداره ببینه کیه. شاید از کَس و کارشه!»

یه آقایی دستش رو دراز می کنه و از کنار دختری که بیهوش افتاده کفِ خیابون، گوشی رو بر می داره. می بینه روی صفحه گوشی نوشته: «Shirin»

دکمه سبز گوشی رو می زنه و جواب می ده: «الو، بفرمایید.»

شیرین از پشت خط می گه: «ببخشید من با مینا کار دارم. شما کی هستید؟»

آقاهه می گه: «خانوم ایشون تصادف کرده و بیهوش افتاده رو زمین. من دیدم گوشیش داره زنگ می زنه، برداشتم و جواب دادم. ما می بریمش بیمارستان. شما هم سریع خودتونو برسونید به این آدرس که می گم. الو؟ الو؟»

 

***

شیرین دکمه قرمز گوشیش رو می زنه و بدو بدو به طرف جمعیت دور ماشین می ره.

وسط جمعیت، صورت ظریف مینا رو می بینه که یه طرفش از بس کِرِم زده، سفید شده و یه طرفش غرق در خونه.

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت توسط خودنویس |

زنگ مدرسه خورد.

علی رفت دم در کلاس مرتضی تا با هم برن خونه. مرتضی کوله اش رو برداشت و با هم راه افتادند.

موقع رفتن بیرون از مدرسه، یکی از بچه ها با تمسخر گفت: «علی، امروز چقدر درآمد داری؟» بعد با چند تا از بچه ها خندید.

علی از این شوخی خیلی ناراحت شده بود؛ هیچ حرفی نزد. سرشو انداخت پایین و با مرتضی از مدرسه رفتند بیرون.

توی راه خونه، مرتضی گفت: «ببین، به حرفهای بچه ها کاری نداشته باش. بچه ها همشون برا خودشون حرف می زنند. هیچ وقت کاری رو که داری می کنی رو به خاطر حرفهای دیگران، کنار نذار.»

علی هیچ حرفی نزد. سرش همون طور پایین بود.

مرتضی دوباره گفت: «ببین امشب تولد منه. مامانم هم گفته که قراره جشن بگیریم. می خواستم تو رو هم دعوت کنم که بیای.»

علی همون طور که سرش پایین بود گفت: «دستت درد نکنه. ولی نمی تونم بیام. باید یه ذره کار کنم.»

مرتضی گفت: «هر طور میلته. خلاصه من دعوتم رو کردم.»

حدود یه ربع بدون اینکه حرفی بزنند راه رفتند تا رسیدند دم در مرتضی اینا.

مرتضی کلیدش رو از توی جیبش در آورد و در خونه رو باز کرد. در همون حال به علی گفت: «یه چند دقیقه وایستا تا وسایلتو بیارم.»

علی گفت: «باشه. فقط بی زحمت یه لیوان آب هم بیار.»

مرتضی گفت: «باشه.» و رفت تو. علی هم نشست روی پله دم خونه.

بعد از چند دقیقه مرتضی با یه لیوان آب و یه تیکه موکت و یه ترازوی عقربه ای و یه سطل پر از پول خورد برگشت. لیوان آب رو داد دست علی؛ موکت رو پهن کرد روی زمین و ترازو و سطل رو گذاشت روش.

علی آب رو خورد و لیوان رو داد دست مرتضی و گفت: «دستت درد نکنه.» بعد نشست روی موکت.

مرتضی به علی گقت: «ببین با من دیگه کاری نداری من برم؟»

علی جواب داد: «نه دیگه؛ تو برو به درسات برس.»

مرتضی گفت: «شام که آماده شد برات می آرم. فعلاً خداحافظ.» و رفت تو خونه.

علی از کیفش کتاب فارسی شو با یه دفتر در آورد؛ هر دوتاشون رو پهن کرد. بعد کتاب رو تا جایی ورق زد که رسید به درس «پسر فداکار». شروع کرد به نوشتن از روی کتاب. هر چند تا جمله که می نوشت، یکی می اومد و با پرسیدن «چنده؟» حواسش رو پرت می کرد.

بعد از اینکه چند نفر دیگه همون سوال رو پرسیدند، یکی از کاغذ های دفترش رو کند و روش بزرگ نوشت «200 تومان» و گذاشت کنار ترازو.

بعد از چند ساعت بالاخره مشقش رو تموم کرد. تو این مدت چند نفر اومده بودند روی ترازو و بدون اینکه حرفی بزنند 200 تومن انداخته بودند توی سطل و رفته بودند. چند نفر هم اومده بودند و زنگ مرتضی اینا رو زده بودند و رفته بودند تو.

داشت استراحت می کرد که یه دفعه مرتضی با یه ظرف یه بار مصرف که توش عدس پلو بود از خونه شون اومد بیرون.

گفت: «سلام. شام آوردم برات. مهمونامون هم اومدند. تو نمی آی؟»

علی جواب داد: «نه؛دستت درد نکنه. از بابت غذا هم از مامانت تشکر کن.»

مرتضی گفت: «باشه. راستی برام کادوی تولد چی خریدی؟»

علی جواب داد: «اول پاشو وزنت کنم»

مرتضی گفت: «تو اول بگو چی کادو گرفتی، منم می رم رو ترازو تا وزنم کنی.»

علی گفت: «تا وقتی نری رو ترازو، بهت نمی گم.»

مرتضی گفت: «خیلی خوب.» و رفت روی ترازو وایستاد.

علی گفت: «42 کیلو.»

مرتضی گفت: «خوب حالا کادوم رو بده.»

علی گفت: «کادوت اینه که مفتی وزنت کردم.» هر دوتاشون زدند زیر خنده.

مامان مرتضی از آیفون گفت: «مرتضی، بیا دیگه. همه منتظر تو نشستن.»

مرتضی گفت: «باشه مامان، الان میام.» بعد رو کرد به طرف علی و بهش گفت: «من دیگه می رم. از بابت کادوی تولد هم ممنونم. خیلی باحال بود.»

علی گفت: «قابلی نداشت.» مرتضی دوباره برگشت به خونه.

بعد از خوزدن شام و چند ساعت کاسبی، در خونه مرتضی اینا باز شد و مهموناشون یکی یکی رفتند. بعد از رفتن همه، مرتضی اومد بیرون و نشست پیش علی. بهش گفت: «جات خالی بود؛ خیلی خوش گذشت.»

علی گفت: «نمی شد بیام. آخه زشت بود.»

مرتضی گفت: «خیلی خوب؛ تلافی می کنم. راستی تولد تو چه روزیه؟»

علی جواب داد: «حدوداً یه ماه پیش بود. 27 فروردین.»

مرتضی گفت: «اِ پس چرا چیزی نگفتی؟»

علی هیچی نگفت.

بعد از چند لحظه دوباره مرتضی گفت: «یه چند لحظه وایستا، الان میام.» رفت تو خونه و بعد از چند دقیقه با یه جعبه برگشت. به علی داد و گفت: «بیا؛ اینم کادوی تولد تو.»

علی گفت: «دستت درد نکنه. تا حالا تو عمرم کسی بهم کادوی تولد نداده بود.» جعبه رو باز کرد. یه جفت کفش بود.

مرتضی گفت: «یکی از فامیلامون برای تولد من آورد؛ ولی چون من خودم کفش دارم، اینو می دمش به تو.»

علی گفت: «دست فامیلتون درد نکنه که برای تو کفش آورد.»

دو تا دوست با هم زدند زیر خنده.

+ نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت توسط خودنویس |

ساعت یازده صبح بود که برای پرداخت چند تا قبض وارد بانک شدم. خیلی شلوغ بود. سیستم نوبت دهی هم نداشت [چون بانک، تازه به اینجا منتقل شده بود]؛ در نتیجه مردم هم به جای نشستن روی صندلی و انتظار کشیدن برای رسیدن نوبتشون، به سه دسته تقسیم شده بودند. و هر کدوم کنار یکی از باجه های بانک صف وایستاده بودند.

بعد از پرس و جو فهمیدم که از اون سه باجه فعال، یکیشون فقط کار دریافت قبوض [از جمله آب، برق، گاز، تلفن، موبایل و عوارض شهرداری] رو انجام می ده که از قضا، شلوغ ترین باجه بود. رفتم سمت اون باجه و بعد از پیدا کردنِ تهِ صف، وایستادم.صف به طرز وحشتناکی شلوغ بود.جلوی من یه پسری بود که حدوداً بهش می خورد ده یازده سالش باشه. با روپوش سرمه ای و یه کیف مدرسه اومده بود وایستاده بود توی صف. از تیپش فهمیدم که مدرسه می ره و شیفت بعد از ظهره.

بعد از اینکه چند دقیقه کنارش وایستادم، یه دفعه دیدم که داداش کوچیکتر از خودش که احتمالاً کلاس اولی بود [چون دندوناش افتاده بود]، اومد توی بانک و بهش گفت: «چی کار میکنی پس؟ خیلی شلوغه که! به مدرسه نمی رسی ها!!!»

خود پسره گفت: «می رسم؛ ولی یه ذره دیر می رسم.»

داداشش گفت: «مامان برات ناهار حاضر کرد و داد و گفت که توی بانک بخورش.»؛ بعد یه لقمه تقریباً بزرگ که توی یه کیسه فریزر پیچیده بود رو داد بهش.

پسره لقمه رو گرفت و گفت: «دست هردوتاتون درد نکنه.»

بعد داداشش ازش خداحافظی کرد و رفت.

پسره کیسه رو باز کرد. از بوی لقمه توی کیسه فهمیدم که احتمالاً کوکو سبزیه.

پسره بعد از اینکه متوجه نگاه من شد، بهم گفت: «می خورید براتون از تهش بکّنم؟»

گفتم: «نه، خیلی ممنون؛ گشنه ام نیست.»

بعد از تعارف پسره، کنجکاوی من گل کرد و ازش پرسیدم: «ببینم تو که الان مدرسه داری، با این وضعیت صف، چطوری می خوای بری مدرسه ات؟»

بدون هیچ توضیحی، با لبخند گفت: «خودم هم نمی دونم.»

حدوداً نیم ساعت بدون هیچ اتفاق خاصی [جز جلو رفتن صف] گذشت.

تا اینکه یه دفعه یه آقایی که حدوداً چهل و پنج سالش می شد، اومد و به پسره گفت: «ببین، من فقط یه دونه قبض دارم؛ می تونی تو برام بدی تا من هم کلی صف واینستم؟»

پسره با یه ذره خجالت گفت: «آخه من مدرسه دارم؛ اگه بخوام یه ذره دیگه اینجا وایستم، مدرسه ام دیر می شه.»

آقاهه بدون اینکه حرفی بزنه، رفت و آخر صف وایستاد. [بدون اینکه به کس دیگه ای اون پیشنهاد رو بده]

بعد از گذشت حدوداً ده دقیقه و جلو رفتنِ هفت هشت نفر، اون آقاهه دوباره اومد.

اینبار با یه قیافه نسبتاً حق به جانب، به پسره دوباره همون پیشنهاد رو داد و پسره هم باز همون جواب رو داد.

چند دقیقه دیگه گذشت؛ تا اینکه پسره رسید دم باجه. ولی به محض اینکه اومد قبض هاش رو  بده به متصدی، همون آقاهه این دفعه اومد جلوی پسره و زودتر از پسره قبض هاش رو گذاشت جلوی متصدی.[می گم قبض ها جون واقعاً چهار پنج تا قبض بود] هیچکس هم اعتراضی نکرد.

پسرک بیچاره هم بدون اینکه حرف بزنه، منتظر شد تا برای بار دوم نوبتش برسه؛ ولی خیلی بغض کرده بود.
+ نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت توسط خودنویس |

صبحِ زود از خواب پا می شی؛ مثل روزهای دیگه. ولی احساس می کنی هوا سرده. لحافتو می کشی روی سرت و دوباره می گیری می خوابی.

بعد از چند ساعت دوباره بیدار می شی. یه نیگاه به به ساعت دیواری اتاقت می ندازی و می بینی که دم ظهره؛ یه نیگاه هم از پنجره به بیرون می کنی و تازه دلیل سردی هوا و لحاف کشیدن روی سرت و تا دم ظهر خوابیدنت رو می فهمی.

بعد از گذشت حدوداً یک ماه پاییزی گرم و آفتابی، یه دفعه، پاییز رنگ عوض کرده و با یه ظاهر و تیپ دیگه اومده:

ابرهای سیاه پر بارون بعلاوه یه مقدار هوای سرد و مرطوب بعلاوه یه مقدار بارون بعلاوه یه ذره بوی رطوبت و بعلاوه یه قطره آب دماغِ در حال سرازیر شدن. ترکیب منفعلی که هر عنصرش یه جوری حالت رو می گیره.

بعد از خوردن صبحونه، لباساتو می پوشی، حاضر می شی، از خونه می زنی بیرون که بری یه روزنامه بخری.

ابرهای سیاه رو که می بینی، دلت می گیره. تو رو یاد بدهی ها و قسط های عقب افتاده می ندازند.

هوای سرد و مرطوب هم که واقعاً یه هوای بی مزه است. مخصوصاً وقتی سوز داره و دماغ و لپ هات رو قرمز می کنه. وقتی هم که دماغ و لپ هات قرمز می شند انگار تازه از روستاهای مناطق سردسیر مهاجرت کردی و اومدی!

بارون هم که قطرات آبیه که سرد شده و وقتی به سر و کولت [مخصوصاً پشت گردن] می باره، برق ازت می پره. موهاتو به هم می ریزه؛ چیزایی رو که توی جیب پیرهن یا شلوار گذاشتی رو خیس می کنه. عینکت هم که یه جوری می شه که از زدنشون پشیمون می شی.

بوی رطوبت هم یه بوی ناخوش و نه چندان دلچسب.

آب دماغِ در حال سرازیر شدن هم برات حالت تهوع می آره.

حالت از این هوا به هم می خوره و بی خیال خریدن روزنامه می شی و بر می گردی خونه و می گیری می خوابی.


***

صبحِ زود از خواب پا می شی؛ مثل روزهای دیگه. ولی احساس می کنی هوا سرده. لحافتو می زنی کنار و از پنجره به نیگاه به بیرون می ندازی و تازه دلیل سردی هوا رو می فهمی.

بعد از گذشت حدوداً یک ماه پاییزی گرم و آفتابی، یه دفعه، پاییز رنگ عوض کرده و با یه ظاهر و تیپ دیگه اومده:

ابرهای سیاه پر بارون بعلاوه یه مقدار هوای سرد و مرطوب بعلاوه یه مقدار بارون بعلاوه یه ذره بوی رطوبت و بعلاوه یه قطره آب دماغِ در حال سرازیر شدن. ترکیب شگفت انگیزی که هر عنصرش یه جور بهت حال می ده.

بعد از خوردن صبحونه، لباساتو می پوشی، حاضر می شی، از خونه می زنی بیرون که بری یه روزنامه بخری.

ابرهای سیاه پر بارون رو که می بینی کلی دلت باز می شه. چونکه اگه اینا ببارند و یه ذره از آلودگی های هوا رو تمیز کنند و ببرند می تونی یه نفس راحت تو هوای باز بکشی.

هوای سرد و مرطوب هم یه هوای واقعاً عالیه. مخصوصاً وقتی سوز داره و دماغ و لپ هات رو قرمز می کنه. چون با صورت مثل گچ سفید و دماغ قرمز شبیه دلقک می شی و از دلقک ها هم خیلی خوشت می آد.

بارون هم که قطرات آبیه که سرد شده و وقتی به سر و کولت [مخصوصاً پشت گردن] می باره، برق ازت می پره و دوباره سرِ حالت می آره. انگار که یه طراوت و شادابی بهت می ده. عینکت هم وقتی خیس می شه، احساس می کنی داری با یه دیدِ دیگه به دنیا نیگاه می کنی.

بوی رطوبت هم که بویی بهتر از هزار جور عطر و ادکلن و اسانس.

آب دماغِ در حال سرازیر شدن هم خیلی با حال و خنده داره. مخصوصاً وقتی سعی در بالا کشیدنش داری ولی هر چی زور می زنی موفق نمی شی؛ چون سوراخ های دماغت کیپ شدند.

انقدر از دیدن این هوا ذوق می کنی که به جای رفتن به روزنامه فروشیِ سرِ خیابون، می ری روزنامه فروشیِ چند خیابون پایین تر تا چند دقیقه بیشتر بیرون باشی و از این هوا بیشتر لذت ببری.

 

***

نگاه ما آدما چقدر در مورد مسائل ساده ای مثل ابرهای سیاه پر بارون، هوای سرد و مرطوب، بارون، بوی رطوبت و یه قطره آب دماغ با هم فرق داره !

نگاه تو در مورد اونا [ابرهای سیاه پر بارون، هوای سرد و مرطوب، بارون، بوی رطوبت و یه قطره آب دماغ] چیه؟

   

 پی نوشت: من چون خودم عینکی ام، این آدمی رو هم که اینجا روایت کردم، عینکی فرض کردم.

+ نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت توسط خودنویس |

سلام.
من تازه امروز وبلاگم رو افتتاح کردم.
می خوام تو این وبلاگ دست نوشته های خودم رو بنویسم.
از تمامی خوانندگان هم می خوام که اگر نظری اعم از نقد، تعریف، تمجید و یا سوال دارند حتما برام بذارند. بلکه بتونم با نظرات شما، نوشته هام رو روز به روز بهتر و بهتر کنم.
به هر حال ازتون ممنونم.
در ضمن سعی می کنم تند و تند پست بذارم.
در مورد عنوان وبلاگ (خودنویس) هم در آینده ای خیلی خیلی زود توضیح خواهم داد.
همین.


پی نوشت: عنوان این پست رو از قصد، غلو آمیر انتخاب کردم تا پست اولم یه اسم دهن پرکن داشته باشه.
 
+ نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت توسط خودنویس |