با سلام خدمت تمامی دوستان عزیز و گرانمایه خودم.
همین الان به من اطلاع دادند که بابابزرگ خیلی خیلی دوست داشتنی ام از این دنیا رفته.
می خوام از تمامی دوستان معذرت بخوام و بگم که از همین الان به مدت یه هفته، من نمی تونم دسترسی آنچنانی به اینترنت داشته باشم؛ و در نتیجه اش، نمی تونم به شما هم سر بزنم.
از همین جا عذرخواهی من رو بپذیرید.
خیلی وقت بود که می خواستم یه همچین پستی بنویسم، ولی بهونه درست و حسابی پیدا نمی کردم؛
دوست عزیزم «Drago» منو دعوت کرد به این که تصوراتی رو که از خودم توی سال هزار و چهارصد دارم رو بنویسم. این هم تصورات من:
***
سی و یکم اردیبهشت هزار و چهارصد:
فردا تولدمه؛ ولی این بار، برخلاف قدیما، دیگه از وجودم توی این دنیا خیلی راضی ام؛ چون به خیلی چیزا که می خواستم رسیدم؛
داستان نویس قهاری شدم؛ تونستم با چند تا از دوستام، دارالترجمه رو راه بندازم؛ با اینکه در آستانه ورود به سی و دو سالگی ام، ولی هنوز هم مجردم.
فیلمنامه می نویسم. با «باران» همکار شدم. انقدر ماهه که نگو! واقعاً آدم به این خوبی توی دنیا ندیدم؛ مثل فرشته می مونه.
کلی کتاب و فیلم و موسیقی (از نوع موسیقی فیلم) خریدم. آرشیو کتاب ها و فیلم ها و موسیقی هام روز به روز داره بزرگ و بزرگ تر میشه.
بازم مثل قبل، هر هفته شنبه ها صبح زود پا می شم، میرم روزنامه فروشی، تا «همشهری جوان» و «چلچراغ» بخرم.
هنوز هم اعتیاد شدید به کار با کامپیوتر و گرافیک و کشف عجیب ترین اسرارشون دارم.
...
***
راستش خیلی تصورات زیادی داشتم؛ ولی اینا بیشتر به نظرم واقعی بودند. منم اینا رو نوشتم.
من هم از طرف خودم چند نفر از دوستانم رو دعوت می کنم که به این بازی بپیوندند:
پرومته عزیز ؛
ژوکر ماه و همیشه خندان (البته می دونم که یه ذره سرش شلوغه) ؛
صدف از وبلاگ فلسفه که هیچ کس بهش سر نمی زنه (!) ؛
بهمندخت (که هنوز هم در حال نوشتن سفرنامه است و زیاد وقت نداره) ؛
مهسا که می خواد رتبه یک کنکور رو از آن خودش کنه، از بس که درس می خونه ؛
هدی که هنوز هم داره فسقلی رو می خوره ؛
دوست خیلی خیلی عزیزم محسن پاتر (که هیچ وقت داستان های منو نمی فهمه!) ؛
و هرکسی دیگه ای که دوست داره در این بازی سهیم باشه.
البته این رو هم بگم که شرکت در این بازی، به هیچ وجه اجباری نیست.
...
لطفاً پس از شنیدن صدای بوق، پیام خود را بگذارید؛
- اه... پس کجایی تو؟ هر وقت اومدی خونه بهم زنگ بزن؛ یه کار واقعاً اورژانسی پیش اومده. تا الان چند دفعه زنگ زدم؛ ولی هر دفعه که زدم این زنیکه ور می داره و با این صدای احمقانه اش می گه ...
- الو، وایسا ببینم چی گفتی؟
- اِ خونه ای دو ساعته من زنگ می زنم؟
- یه لحظه خفه شو ببینم، به مامان من توهین کردی؟
- به مامانت؟
- خفه شو؛ به مامان من می گی زنیکه؟
- من اصلاً حواسم نبود که اون مامانته.
- خفه شو؛ یعنی تو صدای مامان منو نمی شناسی؟
- چرا اصلاً می شناسم... به تو چه؟ اصلاً دوست داشتم فحش بدم. تو ام یا خفه می شی یا من میام همین الان خفه ات می کنم...
- وای... فردا تو فقط بیا دانشگاه؛ من دهن تو رو سرویس می کنم...
- کی! تویِ جوجه می خوای دهن منو سرویس کنی؟
...
ای کاش من کلاه قرمزی بودم و می تونستم وجودش رو کنارم حس کنم؛ ولی نیستم؛ نمی دونم الان جایگاهم توی دنیا خوبه یا نه. نمی دونم که اونی هستم که باید باشم یا نه؛ فقط امیدوارم که بنده خوبی باشم. امیدوارم که خدا ازم راضی باشه؛ امیدوارم که تمام عناصر دنیا هم ازم راضی باشند. امیدوارم که الان توی جایگاه خوبی باشم؛ و امیدوارم که شایسته جایگاه های بهتری هم باشم. و امیدوارم که یه روزی شایستگی اثبات عشقم به «باران» رو داشته باشم. همین.
پی نوشت 1: به یکی احتیاج دارم که بشینم باهاش حسابی درد دل کنم.پی نوشت 2: از همه دوستانم معذرت می خوام که سرشون رو تند و تند با گفتن این جور مطالب درد میارم. دست خودم نیست. ببخشید.
پی نوشت 3: دوستانی که متوجه حرفم نشدند، می تونند به این دو تا پستم مراجعه کنند:
«... هیچ نگهبانی اونجا نبود. خیلی تعجب کرده بودم... خیلی راحت از دیوار بالا رفتم و پریدم تو حیاط. همه جای خونه ساکت و آروم بود. هدف رو پیدا کردم... پیرمرد خیلی آروم و بی سر و صدا روی ویلچر نشسته بود؛ کنار استخر. انگار منتظر من بود. انگار قبلاً بهش خبر داده بودند؛ چون هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد...
رفتم جلو. مستقیم توی چشمای من نگاه می کرد. هیچی نمی گفت. فقط و فقط توی چشمام نگاه می کرد. یه جور معصومیت توی چشماش بود. نمی تونستم بکشمش...
آخرین ماموریتی بود که انجام دادم. خراب کردم. باید سر وقت می کشتمش؛ ولی نتونستم. خیلی وقت تلف کردم. دلم نیومد با اسلحه بکشمش؛ نمی دونم چرا!
ویلچر و پیرمرد رو با طناب به هم بستم؛ انداختمشون توی قسمت عمیق استخر. وزن ویلچر انقدر زیاد بود که پیرمرد رو با خودش برد کف آب...
چون خراب کرده بودم نتونستم برگردم پیش رئیس. طبق دستور نکشته بودمش؛ «با اسلحه...»
فرار کردم؛ قانون گروه رو زیر پا گذاشتم «... و هرکس که به هر دلیلی، بدون هماهنگی با مقامات مافوق، اقدام به ترک گروه نماید، محکوم به مرگ خواهد بود...» حالا دیگه همه گروه دنبال من بودند.
از طریق یکی از دوستام یه جایی رو پیدا کردم که کاملاً امن بود.
یه زیرزمین.
الان هم که دارم این نامه رو برای تو می نویسم، همون جا هستم. باید صبر کنم تا گروه کاملاً سقوط کنه.
نمی دونم تا کی! ولی باید منتظر باشم...»