تبليغاتX
خودنویس
نمی تونم بنویسم... دستم به خودکار و اتود و خودنویس نمی ره...

انگار که تعطیل شدم... 

اینا رو که می گم، یه موقع فکر نکنید که پست قبلی که زدم، همینجوری روی هوا زدم ها... نه خیر. پست قبلی هنوز هم پا بر جاست... یعنی واقعاً انقدر کار دارم که نمی تونم... اما اینجوری هم نیست که... بالاخره چند ساعت وقت خالی دارم که بنویسم.

اما نمی تونم...

شاید دیگه ننویسم... شاید بنویسم، اما خیلی دیر... اصلاً نمی دونم...

+ نوشته شده در شنبه 14 آذر1388ساعت توسط خودنویس |

سلام بر تک تک دوستان عزیزم

می خواستم یه عذر خواهی بزرگ کنم از تک تک شما بکنم. این درس و دانشگاه اصلاْ به آدم وقت نمی ده که کاری بکنه. ماشالا استاد های ما هم همه اش درس می دن. یعنی از همون اولین جلسه شروع کردن به درس دادن. دیگه بقیه اش رو خودتون بگیرید.

یه عذرخواهی هم از Leo باید بکنم. از بابت اون بازی که منو دعوت کرده بود من هم به خاطر درس هنوز نتونستم کاری بکنم. 

همین. 

خیلی زود هم داستان رو می نویسم. هم اون بازی رو.

خوب و خوش و سلامت باشید.

+ نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت توسط خودنویس |

یه سوال دارم که بدجوری ذهنمو اذیت می کنه:


«چطوری می شه تا ابد زندگی کرد؟»


که چی بشه؟ که بتونم عشق بورزم؛ که بتونم محبت کنم؛ که بتونم به آدما کمک کنم.


به نظرم اونی که راه فرار از مرگ رو پیدا می کنه، راه فرار از زندگی رو هم پیدا خواهد کرد.


نظرتون در موردش برام مهمه.

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت توسط خودنویس |

 این روزها، دلم هوای تو را کرده... تند و تند به یادت می افتم... تند و تند از بغض پر و خالی می شوم...

دوست دارم دستان قشنگ تو را در دستانم بگیرم... دوست دارم گرمای دستانت را با تمام وجودم حس کنم...

دوست دارم بنشینم و فقط به صورت تو نگاه کنم و آن خنده های قشنگ و شیطنت آمیز تو را ببینم...

دوست دارم سرت را بر شانه من بگذاری... برایم حرف بزنی... دلم برای صدای قشنگت تنگ شده...

دلم می خواهد فقط بنشینم و موهای تو را بو بکشم... آن بوی لطیف که هیچ کجای دنیا وجود ندارد...

دلم می خواهد از من بخواهی برایت بمیرم...دلم می خواهد خواسته هایت را به من بگویی... می خواهم برایت بهشت بسازم... می خواهم برای تو باشم... و برایت همه کار بکنم... ولی افسوس که تو هیچ به من نمی گویی...

دلم می خواهد در گوش من نجوا کنی... حرف بزنی... از آن حرفهایی که هیچ کجای دنیا پیدا نمی توان کرد. از آن حرفهای ممنوعه که فقط و فقط بین من و تو می ماند...

دلم می خواهد من را با آن کلمات محبت آمیزت خطاب کنی... از همان هایی که فقط به من می گویی...

ولی حیف که از تو دورم... حیف که در ذهنم از همان ابتدا فقط یک جای خالی برای تو شکل گرفته و من از تو هیچ تصوری ندارم که با آن، این جای خالی را پر کنم. حیف که تو احساسات ساده و روان من را نمی فهمی...

ای کاش یک روز این رابطه دورادور به پایان برسد و از نزدیک ببینمت... و آن روز بهترین روز زندگی من خواهد بود...
+ نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت توسط خودنویس |

مرد بعضی وقتا با خودش می گفت: «بعد از این همه سال زندگی، هنوز نمی تونم بهت بفهمونم که چقدر دوستت دارم.»


زن بعضی وقتا با خودش می گفت: «خیلی دوستت دارم. خیلی زیاد. حیف که نمی فهمی.»


(برای بزرگ شدن روی عکس کلیک کنید.)

+ نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت توسط خودنویس |

سلام بر تمامی دوستان عزیز.

راستش تصمیم گرفتم یه ذره توی روند وبلاگ نویسی خودم تغییر ایجاد کنم. پس قضیه رو به طور کلی براتون شرح می دم.

من خودم اصلاً دوست ندارم وبلاگی داشته باشم که مثلاً هر دو هفته به زور یه بار توش یه چیزی بنویسم؛ اون هم یه چیز نه چندان جالب.

تازه بعضی وقتها انقدر به خودم فشار میارم که یه چیزی بنویسم، ولی وقتی که می نویسم، می بینم اونی نیست که من دلم می خواست.

تصمیم گرفتم از این به بعد فقط داستان ننویسم؛ بلکه می خوام علاوه بر داستان، طراحی های خودم رو هم اینجا بذارم. چون که اینجوری من می تونم از نظرای شما دوستانم در مورد طراحی های خودم هم مطلع بشم و ایراداتشون رو برطرف کنم.

پس از این به بعد هم داستان، هم طراحی و گرافیک.

برای امروز یه طرحی رو در نظر گرفتم که حدوداً یه ماه پیش انجامش دادم؛ ولی فقط چند نفر از دوستام دیدند و نظر دادند.

اینجا می ذارمش، تا شما هم ببینید و نظرتون رو در موردش بگید. همین.

در ضمن اگر از این تصمیم من خوشتون نیومد، بگید تا بی خیالش بشم.



خودتون می دونید دیگه، برای بزرگ شدن باید روی عکس کلیک کنید (!)

+ نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت توسط خودنویس |

خیلی وقت بود که می خواستم یه همچین پستی بنویسم، ولی بهونه درست و حسابی پیدا نمی کردم؛

دوست عزیزم «Drago» منو دعوت کرد به این که تصوراتی رو که از خودم توی سال هزار و چهارصد دارم رو بنویسم. این هم تصورات من:

***

 

سی و یکم اردیبهشت هزار و چهارصد:

فردا تولدمه؛ ولی این بار، برخلاف قدیما، دیگه از وجودم توی این دنیا خیلی راضی ام؛ چون به خیلی چیزا که می خواستم رسیدم؛

داستان نویس قهاری شدم؛ تونستم با چند تا از دوستام، دارالترجمه رو راه بندازم؛ با اینکه در آستانه ورود به سی و دو سالگی ام، ولی هنوز هم مجردم.

فیلمنامه می نویسم. با «باران» همکار شدم. انقدر ماهه که نگو! واقعاً آدم به این خوبی توی دنیا ندیدم؛ مثل فرشته می مونه.

کلی کتاب و فیلم و موسیقی (از نوع موسیقی فیلم) خریدم. آرشیو کتاب ها و فیلم ها و موسیقی هام روز به روز داره بزرگ و بزرگ تر میشه.

بازم مثل قبل، هر هفته شنبه ها صبح زود پا می شم، میرم روزنامه فروشی، تا «همشهری جوان» و «چلچراغ» بخرم.

هنوز هم اعتیاد شدید به کار با کامپیوتر و گرافیک و کشف عجیب ترین اسرارشون دارم.

...

***

 

راستش خیلی تصورات زیادی داشتم؛ ولی اینا بیشتر به نظرم واقعی بودند. منم اینا رو نوشتم.

من هم از طرف خودم چند نفر از دوستانم رو دعوت می کنم که به این بازی بپیوندند:

پرومته عزیز ؛

ژوکر ماه و همیشه خندان (البته می دونم که یه ذره سرش شلوغه) ؛

صدف از وبلاگ فلسفه که هیچ کس بهش سر نمی زنه (!) ؛

بهمندخت (که هنوز هم در حال نوشتن سفرنامه است و زیاد وقت نداره) ؛

مهسا که می خواد رتبه یک کنکور رو از آن خودش کنه، از بس که درس می خونه ؛

هدی که هنوز هم داره فسقلی رو می خوره ؛

دوست خیلی خیلی عزیزم محسن پاتر (که هیچ وقت داستان های منو نمی فهمه!) ؛

و هرکسی دیگه ای که دوست داره در این بازی سهیم باشه.

البته این رو هم بگم که شرکت در این بازی، به هیچ وجه اجباری نیست.

+ نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388ساعت توسط خودنویس |

سلام بر تمامی دوستانم.

اول تبریک؛ به خاطراین که سال جدید داره میاد و اتفاقات جدیدی توی راه هستند؛چه خوب چه بد؛ ولی زندگی مارو می سازند.

به هر حال امیدوارم که سال جدید رو با اتفاقات خوب شروع کنیم. امیدوارم که لحظه به لحظه، به تجربیات همه مون اضافه بشه.

به تک تک دوستانم عید نوروز و ورود به سال جدید رو تبریک می گم. از همه دوستانم تشکر می کنم که هم با نظرات خودشون، به من چیزای زیادی یاد دادند، و هم با پست های جالبشون.

یه تشکر هم می خوام از خدا بکنم، که خیلی جاها راه رو به من نشون داد، که توی خیلی از لحظات زندگی منو تنها نذاشت، که اتفاقات عجیب غریبی رو توی زندگی من خلق کرد و ...

فقط یه تشکر دیگه مونده؛ یه تشکر خیلی خیلی گنده از «باران». از کسی که عشق رو توی دل من بوجود آورده، کسی که با یاد خودش، نگذاشته من توی تمام لحظات و شرایط بد روحی، خودم رو ببازم، کسی که زیر همین نور خورشید با من زندگی می کنه و به من انرژی می ده، و در نهایت کسی که معجزه خدا رو من توش دیدم و حس کردم.

عید همه مبارک. عید «باران» هم مبارک.

 

 

پی نوشت: از تمامی دوستان بابت فضای غمبار و افسرده داستان هام معذرت می خوام، دوست دارم که واقعیت هارو روایت کنم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت توسط خودنویس |

بسی دشوار است نگارش داستانی زیبا
و بسی تـیره و  تاریک است نیرنگ آدمی

پی نوشت 1: هنوز هیچ ایده جالبی برای نوشتن داستان به ذهنم نرسیده.
پی نوشت 2: جمله دومم، ترجمه جمله معروف «So Dark the Con of Man» است.(برای اطلاع بیشتر از ماهیت این جمله یا کتاب «راز داوینچی» رو گیر بیارید و بخونید و یا فیلمش رو ببینید. البته من کتاب رو بیشتر توصیه می کنم.)
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت توسط خودنویس |