تبليغاتX
خودنویس - باران به روایت من – دوم

سلام بر دوستانی که تا امروز مطالب من رو خوندند.

دوباره من می خوام توی این پستم چیزی غیر از داستان بنویسم.

و می خواستم بگم که دوستانی که احیاناً پست «باران به روایت من» (با نام قبلی جای خالی) رو نخوندن، اول اون پست رو بخونن تا به راحتی بتونند مطالبی رو که توی این پستم می نویسم رو متوجه بشن.

 

***

دیگه تقریباً داریم به آخرای سال نزدیک می شیم. دیشب داشتم با خودم فکر می کردم که امسال هم داره تموم می شه و می شه تقریباً چهار سال و خورده ای که مهر «باران» توی دل من مونده.

نمی دونم همراه با این فکر، یه غم خیلی بزرگ توی دلم افتاد اینکه من چهار ساله که عاشق «باران» موندم؛ ولی «باران» حتی منو نمی شناسه. البته این رو هم بگم که اصلاً از این قضیه ناراضی نیستما!

توی این چهار سال، خیلی خبرا از «باران» شنیدم، که خیلی هاشون منو خوشحال کرد؛ خیلی هاشون هم منو غمگین.

وقتی که اون پست قبلی رو در مورد «باران» می نوشتم، فکر می کردم که شاید یکی پیدا بشه که فقط و فقط برای خوشحال کردم من (مثل «آملی») بیاد و توی نظرات، خودشو «باران» معرفی کنه و فقط بگه که پستم رو خونده؛ شاید خود واقعی «باران» نباشه؛ ولی خودشو «باران» معرفی کنه.

توی این چهار سال، خیلی جاها رفتم که فقط و فقط به خاطر «باران».

هر وقت که می رم بیرون، توی قیافه آدما نگاه می کنم که شاید اون قیافه آشنا رو ببینم. ولی...

ولی شاید یه روزی برسه که من بتونم به اون هدفی که از این عشقم دارم برسم؛ بزرگترین هدفی که توی زندگی برای خودم در نظر گرفتم. در ضمن می خواستم این مسئله رو برای شما ها بگم که هدف من از عشق به «باران»، به هیچ وجه وصال و ازدواج و ... نیست؛ راستش همیشه از اینکه بتونم اونقدر به «باران» نزدیک بشم، می ترسم؛ حتی وقتی فکرشم می کنم، مو به تنم سیخ میشه؛ حالت تهوع بهم دست می ده.

هدف من از این عشقم، فقط و فقط اینه که «باران» منو بشناسه. همین. یعنی بدونه که  «یه کسی هست به نام «...» با نام مستعار «خودنویس» که منو دوست داره.» همین. من فقط و فقط همین هدف رو دارم برای عشقم.

نمی دونم که من اینجوری فکر می کنم یا واقعاً همین جوریه؛ شبهایی که خیلی به «باران» فکر می کنم، وقتی که صبح پا می شم و می رم روزنامه فروشی که روزنامه و مجله هام رو بخرم، می بینم که یه خبرایی از «باران» زده. اصلاً انگار که یه رابطه ای بین این دوتا هست. اینکه من شب با فکر «باران» خوابم می بره و صبح از «باران» یه خبرای جدید منتشر شده.

خیلی وقتا فکر می کنم که من و «باران» زیر یه سقف زندگی می کنیم؛ زیر یه سقف خدادادی. هر دوتا مون، شبا می خوابیم و صبحا بیدار می شیم. هر دوتامون دوست داشتن رو می فهمیم. هر دوتامون عشق رو درک می کنیم. و هر دوتامون انسانیم؛ از یه نوعیم. و این فکر منو خیلی خوشحالم می کنه.

خیلی وقتا با خودم فکر می کنم که من که شماره تلفن «باران» رو دارم، می تونم به راحتی زنگ بزنم و صدای قشنگشو بشنوم؛ ولی وقتی که می خوام این کار رو بکنم، یه چیزی، یه نیروی، یه چیزی که نمی دونم چیه، جلوی منو می گیره. جلوی منو می گیره از اینکه مزاحم «باران» بشم. به قول بچه ها «تماشاگر نما نباشم.» هیچ وقت نتونستم بهش زنگ بزنم. می ترسم. نمی دونم از چی ولی می ترسم.

وقتایی که دلم براش تنگ می شه گوشیمو بر میدارم و می شینم و عکساشو نگاه می کنم، شاید فکر کنید که خیلی بچه ام؛ اما من با عکساش حرف می زنم. صداشو توی ذهنم مجسم می کنم. اون خنده های قشنگشو که وقتی حتی یه لبخند کوچولو می زنه، کل قیافه اش عوض می شه. آیا می شه «باران» یه روزی این پستای منو بخونه؟

این حرفا روی دلم سنگینی می کرد. اینا رو فقط نوشتم که یه کسی بخونه و یه ذره سبک بشم. الان که نوشتم، حالم خیلی خیلی بهتره.

در ضمن از این بابت هم معذرت می خوام که نظرات تاییدی شدن. توی پست قبلی که در مورد «باران» نوشتم، خیلی ها اومدند و نظرات نا مربوط گذاشتند. در ضمن یه معذرت دیگه به خاطر اینکه سرتون رو درد آوردم.

می خواستم بگم که آدم یه وقتایی، یه حرفایی روی دلش سنگینی می کنه و اینکه یه کسی باشه مثل شما که این حرفا رو بشنوه، حال آدم رو خیلی خوب می کنه.

ممنون.

در ضمن خیلی دوستش دارم. هیچ وقت نمی تونم از قیافه شادش صرف نظر کنم. هیچ وقت.

+ نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1387ساعت توسط خودنویس |